سالها پیش دوستی داشتم که می گفت من توی خلا زندگی می کنم ُ بسیاری مواقع نمی تونم بفهم که چه چیزی در جریانه ! نمی دونم اون خودش دلش می خواست نبینه و نشنوه یا دچار شده بود ! درست مثل الان خودم که نمی دانم دچار شدم یا ...؟! مهم اینه که نه می خوام و نه می تونم خودمو بیرون بکشم ! انگار یک جور مخدره ! یک احساس بی تفاوتی ! یک حس عجیب !! یک خلا...!
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 23:17  توسط hoax
|
می گن بهار آغاز زندگی است ، شاید ! شایدم نه ! یکی می گفت تو دوست داری همه چیز را زیر سوال ببری تا زیر سئوال نری ! نمی دونم شاید حق با اونه . به نوشته های گذشتم نگاه کردم هیچوقت قاطعانه حرف نزدم . و هیچ وقت موافق نبودم . حتی تو لحظاتی که همه انسانها شادند من نگرانم ! تازگی ها به این نتیجه رسیدم که ::: من مریضم !! نیاز به دکتر دارم ...
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 20:2  توسط hoax
|
خیلی سال پیش یک فیلم دیدم که فقط یک صحنه اش تو ذهنم مونده یک اتاقی بود که دارای لیزر کشنده ای بود و هر کس گرفتارش میشد از بینش می برد ُ چه بالا می رفت و چه پایین می امد فرقی نمی کرد ُ از بینش می برد. یک کماندو که خیلی تو کار خودش وارد بود با گروهش وارد این اتاق شد همه گروهش از بین رفتند اما این کماندو همه لیزرها رو با توانمندی های جسمی و هوشیش رد می کرد تا به انتهای اتاق رسید ُ درست در لحظه ای که همه فکر می کردند گریخته و اتفاقا لیاقت زندگی را هم داشت اشعه های خطی تبدیل به یک صفحه مشبک شدند و به قطعات کوچک خوردش کردند .نمیدونم چه احساسی بهتون دست میده اما شکست بعد از یک عملکرد کامل و بی نقص حس خوبی نیست
پی نوشت : من احساس قطعه قطعه شدن می کنم !!
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 22:14  توسط hoax
|
تا به حال شده از خودت بدت بیاد ؟تا به حال شده در اجتماع موشها گیر فتاده باشی و دنبال راه فرار بگردی |پیدا نکنی ؟ تا به حال شده دلت بخواد فریاد بزنی ونتونی ؟تا به حال شده.... این شوخی فریبنده زندگیه تا به کی باید هیچ نگفت ؟ هیچ نکرد ؟ تا به کی باید تحمل کرد؟ تا به کی؟
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 23:11  توسط hoax
|
شکر خدا که در میان تعدد صفت های ناخوشایند موجود در شخصیت بنده خود سانسوری جایی ندارد و دستم به هر نوشته ای می رود ( خطاب به بعضی ها ) ! عنوان نداشته نوشته های من به خاطر حس درماندگی از جستجوی کلماتی است که اغلب حقیرند برای بیان احساس -خلاصه کنم : عصبانیم .ناراحتم.غمگینم.دوباره عصبانیم.سرگردانم. دوباره عصبانیم . سه باره و چهارباره عصبانیم . چرایش بماند که حس نوشتن ندارم
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 22:51  توسط hoax
|
گوتهمی گوید: «اگر ثروتمند نیستی مهم نیست، بسیاری از مردم ثروتمند نیستند»، «اگر سالمنیستی، هستند افرادی که با معلولیت و بیماری زندگی می کنند»، «اگر زیبا نیستیبرخورد درست با زشتی هم وجود دارد»، «اگر جوان نیستی، همه با چهره پیری مواجه میشوند»، «اگر تحصیلات عالی نداری با کمی سواد هم می توان زندگی کرد»، «اگر قدرتسیاسی و مقام نداری، مشاغل مهم متعلق به معدودی انسان هاست»، «اما، اگر «عزت نفسنداری»، برو بمیر که هیچ نداری.»
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 14:23  توسط hoax
|